محبوب مغرورم : دنيا فاني است زيبايي ها چون بهار خواهند گذشت از روزي كه عشقم را نسبت به تو ابراز كردم در نگاه هايت بارقه اي از تكبر و خودخواهي درخشيدن گرفت.
مي پنداشتم مرور زمان اين بارقه را محو خواهد كرد اما بر خلاف ارزويم بيشتر شد. آيا ديده اي باد خزاني غنچه هاي زيبا را چطور به يغما ميبرد و هيچ توجه داشته اي كه سياهي شب بر روشنايي روز چيره مي شود. در آرزوي روزي باش كه غرورت گل عشقمان را پژمرده سازد و جز گلبرگ هاي خشكيده چيزي باقي نماند.
از آه هاي دلخراش و سوزانم بترس كه مبادا فرشته ي عشق ترحم كرده و آه من تخت غرورت را ويران سازد. تو كه چنين آرزو داشتي چرا عاشقم كردي و مغرورانه دستم را از دامنت رها كردي.