ميبينم .. ميبينم گرداب تقدير را ... زمان را ميخوانم وقتي از تنگناي زندگي آسوده باشم... روحم را به مبارزه با عقل دعوت ميکنم . امواج صدايي مثل صداي بي مانند سکوت را به خاطر ميسپارم ...خاطري آسوده از نهايت تقدير . و آهنگ امواج طغيانگر را به دل مي پندارم ... زماني که زمان به غايت انتظار رسيده باشد. ميبينم و ميشنوم اما توان صحبت ندارم. نگرانم از خويشتن...
اشکهايم نيز به کمکم ميآيند تا باور کنم که من تنها نيستم. . . درد دل را بازگو خواهم کرد وقتي محرم دلم بيايد و سخن از نزديکي جانانه ي وجود سر دهد.
آنگاه است که چشمانم را ميبندم و فقط گوش ميکنم... به صداي ترانه ي زيباي وصال... ولي باز هم صحبت نميکنم...
+کمک میخواستم درپنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت22:36نیازمند sibe hava |
|
About
می توانی در انتهای شب، پنهان شوی، تغییر چهری دهی، شهرت را عوض کنی، و حتی، نامت را. اما از "عشق" گریزی نیست!!!