|
قدیما تو قصه های پریا٬ دختری موهاش و داشت شونه می کرد یه صبح بهاری بهاری بود که پرستو رو درخت لونه می کرد جغد شوم اسیر خواب بود مگه نه؟ غم نبود گریه سراب بود مگه نه؟ می خوند آواز قشنگی زیر لب تاب می خورد موها به روی شونهاش وقتی که می خندید اون از ته دل گل می کرد غنچه ناز گونه هاش یه روزی تا چشمه رفت آب بیاره دخترک این راهو تنهایی می رفت عطر تن لطیف اون مثل یه گل با صدای باد به هرجایی می رفت از میون بیشه ها که می گذشت یه سوار عطر اونو شنیده بود بی قرار دنبال اون عطر می دوید دخترک کنار آب رسیده بود دخترک بود با لبان نیمه باز چشمه بود و آسمون و یه سوار میومد صدایی بارونی و خیس از میون اون دلای بی قرار دستاشون وقتی رسید به دست هم دلاشون میون آیینه ها تپید صدای قشنگ عشق پاکشون به ستاره به بارون هم رسید ولی افسوس آسمون حسودی کرد سفر اومد و سوار و اسب و برد دیگه هیچ وقت نتپید صدای عشق دل دخترک میون سینه مرد حالا حتی دور دورا تو قصه ها دخترک موهاشو هیچ شونه نکرد نه صبح اومد نه بهار و نه سوار پرستویی رو درخت لونه نکرد جغد شوم اسیر خواب نبود چه حیف! غم بودش٬ گریه سراب نبود چه حیف! سلام.خوبین؟ نظر بزارید تا بتونم با نظراتتون بهتر و بهترش کنم.البته هستا اما خوب فعلا
|
About
می توانی در انتهای شب،
Home
|